<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-2391915852388716852</id><updated>2012-01-13T08:47:48.684-08:00</updated><title type='text'>Land Of Sadness</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://gomaan.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>vb</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='13' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-Nee4cikyhw0/TkOI9-wL2aI/AAAAAAAAA8I/UHALAaCk0qE/s1600/logo-vahid.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>17</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2391915852388716852.post-2594163923224153214</id><published>2011-07-01T15:59:00.001-07:00</published><updated>2011-07-01T15:59:23.334-07:00</updated><title type='text'>میدان ونک ام. در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم....</title><content type='html'>&lt;p dir="RTL"&gt;سلام،&lt;/p&gt;&lt;p dir="RTL"&gt;در من چیزی گم شده است رها. زمان آدم&amp;zwnj;های دل&amp;zwnj;&amp;zwnj;تنگ&amp;nbsp;را رام نمی&amp;zwnj;کند. می برد می اندازد یه گوشه ی دنج با خاطرات تباه شده بر گوشه ی دنج. نه. هیچ فاصله&amp;zwnj;ای آدم&amp;zwnj;ها را از خاطر هم نمی&amp;zwnj;برد. اما زمان آدم&amp;zwnj;ها را زمین می&amp;zwnj;زند. دل&amp;zwnj;بسته&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;های شان را می برد یک گوشه ی دنج. و با قدرت تمام تباه&amp;zwnj;ش می کند. و خاطره&amp;zwnj;های تباه شده در گوشه ی دنج آن&amp;zwnj;قدر تنها می&amp;zwnj;شوند که رمقی ندارند که بی&amp;zwnj;دار شوند. فاصله آدم&amp;zwnj;ها را جدا نمی کند رها. گاهی فکر می کنم فاصله ی نیمکت های فلزی همیشه سرد خیابان ولی عصر هم برای تنها شدن کافی نیست.. برای تنها شدن فقط می شود به زمان باخت. به فاصله&amp;zwnj;ها یا آدم&amp;zwnj;ها باختن یک اضطراب ناپای&amp;zwnj;دار قبل از طوفان است. طوفانی که تمام راه را پشت سر ما آمده. از بیست سالگی آمده. به بیست و سه سالگی مان خندیده. و حالا در بیست و چند سالگی دارد از پشت خیابان&amp;zwnj;های تو در تو خودش را نشان می&amp;zwnj;دهد. آدم&amp;zwnj;ها را طوفان خاطرات گذشته&amp;zwnj;شان می&amp;zwnj;کشد. ..&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p dir="RTL"&gt;دی شب تمام خیابان را پیاده آمدم تا ونک. آمدم به سمت ساحل&amp;zwnj;های خط&amp;zwnj;کشی شده&amp;zwnj;ی کنار پیاده&amp;zwnj;روهای پل مدرس. آن&amp;zwnj;قدر پیاده آمدم که کم کم باران آمد. باران&amp;zwnj;های تابستانی تهران دیوانه کننده&amp;zwnj;ست. شکوفه و گل و غنچه و چمن و فلان فقط لعنتی&amp;zwnj;ها را خوش&amp;zwnj;حال می کند. ازین جور تردستی های زنده&amp;zwnj;گی مشعوف شدن یک کپی ناواضح است از اصلِ تباه شدن تدریجی. آه زمان، رها.. زمان آدم ها را تباه می کند. اما باران&amp;zwnj;های تهران گرم است و غریب. انگار که فکر کنی یکی هست آن بالا که دارد فقط به تو فکر می&amp;zwnj;کند. و توی تباه شده انگار یادت نیست .. زیر لب می&amp;zwnj;خواندم:&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p dir="RTL"&gt;غربت من در جهان از بهر توست&lt;/p&gt;&lt;p dir="RTL"&gt;قربت خاصان درگاهت بده!&lt;/p&gt;&lt;p dir="RTL"&gt;یا خیال خود به خواب من فرست...&lt;/p&gt;&lt;p dir="RTL"&gt;یا دلی بی&amp;zwnj;دار و آگاهم بده!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;..&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="RTL"&gt;شب که آمدم خانه مهربان مادرم حالم را فهمید. دعایی خواند.. چشم م را بستم به روزهای آینده.. اللهم اجعلنی فی درعک الحصینه التی تجعل فیها من ترید ..&lt;/p&gt;&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="RTL"&gt;ما صاف دلان سرشکن طبع درشتیم&lt;/p&gt;&lt;p dir="RTL"&gt;بر سنگ ترحم نبود شیشه گران را ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p dir="RTL"&gt;عالم همه یار است.. تو محجوب خیالی&lt;/p&gt;&lt;p dir="RTL"&gt;بند از مژه بردار.. یقین ساز گمان را&lt;/p&gt;&lt;p dir="RTL"&gt;"بیدل"&lt;/p&gt;&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2391915852388716852-2594163923224153214?l=gomaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gomaan.blogspot.com/feeds/2594163923224153214/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2011/07/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/2594163923224153214'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/2594163923224153214'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title='میدان ونک ام. در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم....'/><author><name>vb</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='13' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-Nee4cikyhw0/TkOI9-wL2aI/AAAAAAAAA8I/UHALAaCk0qE/s1600/logo-vahid.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2391915852388716852.post-6531030314300743126</id><published>2010-09-13T20:50:00.001-07:00</published><updated>2010-09-13T20:50:27.525-07:00</updated><title type='text'>تنها و دست‌خالی برمی‌گردیم</title><content type='html'>&lt;p&gt;داخل امام&amp;zwnj;زاده همیشه ساکت بود. آدم&amp;zwnj;های زیادی آنجا نمی&amp;zwnj;آمدند. انگار می&amp;zwnj;شد غربت امام&amp;zwnj;ش&amp;nbsp;را از قرن&amp;zwnj;ها بیرون کشید و های&amp;zwnj;های بر آن گریه کرد. هیچ نور سبزی هم نبود. سنگ&amp;zwnj;های مرمر کنار تا کنار به هم گرد امام&amp;zwnj;زاده گره خورده&amp;zwnj; بودند. آن&amp;zwnj; کو&amp;zwnj;ه&amp;zwnj;ستان را کسی تن&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;رفت. یک&amp;zwnj;بار که مرحوم پدربزرگ من را برد برف سختی آمد. زمین سنگی امام&amp;zwnj;زاده به کف پاهای&amp;zwnj;مان که از سرما بی&amp;zwnj;حس شده بود آتش می&amp;zwnj;زد. پدر بزرگ همین را دوست داشت. می&amp;zwnj;گفت دعاهایی که از امام&amp;zwnj;زاده بالا می&amp;zwnj;رود را می&amp;zwnj;بیند. اما من چیزی نمی&amp;zwnj;دیدم. هیچ نور سبزی هم نبود. به پنجره&amp;zwnj;های مقبره دخیل&amp;zwnj;های تیره&amp;zwnj;رنگ بسته بودند. انگار قومی بعد از عزاداری شب دهم محرم به خدا دست برده باشند. پدر بزرگ می&amp;zwnj;گفت آن پارچه&amp;zwnj;ی مشکی را آقاسیدمرتضا بست. زن&amp;zwnj;ش سخت مریض بود. خوب شد. اما خودش مرد. گمانم حاجت گرفت. لابد این&amp;zwnj;را هم دیده بود پدر بزرگ که بالا رفته بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رها، ما تابستان&amp;zwnj;ها خانه&amp;zwnj;ی پدربزرگ می&amp;zwnj;رفتیم. کوهستان سرش را از سیطره&amp;zwnj;ی روز و شب بالا نگاه داشته بود. همیشه تاریک بود. نه شب بود. نه روز بود. اصلا کسی نمی&amp;zwnj;دانست. همیشه غروب بود. تاریک بود. راه امام&amp;zwnj;زاده دور بود. کسی نمی&amp;zwnj;آمد. گاهی حسین&amp;zwnj;آقا مهر نماز می&amp;zwnj;برد بالا. انگار نذر کرده بود. اما آدم&amp;zwnj;های زیادی نمی&amp;zwnj;رفتند آن بالا.&amp;nbsp;من سه&amp;nbsp;بار رفتم. پدر بزرگ در راه ساکت بود. انگار نذر کرده بود که به احترام غربت امام&amp;zwnj;زاده سکوت کند.&amp;nbsp;فقط یک&amp;zwnj;بار قصه&amp;zwnj;ی یکی از دختر&amp;zwnj;های&amp;zwnj;ش&amp;nbsp;را گفت. گفت که روزی که دادش به مرد غربیه. بی&amp;zwnj;نماز. تمام راه را گریه می&amp;zwnj;کرد تا بالا. می&amp;zwnj;گفت تا مدت&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;دید که دعایش بالا نمی&amp;zwnj;رود. اما بار سوم را تنها رفتم. به پدر بزرگ گفتم که تنها می&amp;zwnj;روم. گفت به مادرت نگو. غروب نشده برگرد. سگ&amp;zwnj;های پایین کوه شب&amp;zwnj;ها همه را دشمن می&amp;zwnj;بینند. پارس می&amp;zwnj;کنند. فارسی بلد نیستند. گاز می&amp;zwnj;گیرند. اما خیالم نبود. هیچ حروم&amp;zwnj;زاده&amp;zwnj;ای را نمی&amp;zwnj;شناختم که شبیه همین آدم&amp;zwnj;ها یقه بگیرد. کوهستان آرام بود. هنوز بهار نزده بود. غروب بود. همیشه غروب بود. انگار آب و هوای کوهستان به تو یاد می&amp;zwnj;داد که همیشه وقت برگشتن هست. شاید پدر بزرگ هم این را می&amp;zwnj;دانست. وگرنه نمی&amp;zwnj;گفت که غروب برگرد. می&amp;zwnj;گفت یک ساعت دیگر سگ&amp;zwnj;ها پارس می&amp;zwnj;کنند. تا بالای کوه رفتم. در راه شعر نیما را می&amp;zwnj;خواندم. گاهی هم یاد حرف چند شب دورتر سارا می&amp;zwnj;افتادم که می&amp;zwnj;گفت دلش می&amp;zwnj;خواهد به عقد یک کلاغ در بیاید و تا صبح قار قار کنند. بعد می&amp;zwnj;خندیدم و فکر می&amp;zwnj;کردم که شوخی می&amp;zwnj;کند. اما راست می&amp;zwnj;گفت رها. با یک کلاغ ازدواج کرد. و رفتند دنبال زنده&amp;zwnj;گی شان. و دیگر هیچ&amp;zwnj;کس نبود که شب&amp;zwnj;های سرد پای&amp;zwnj;تخت زیر کرسی برای&amp;zwnj;مان قصه&amp;zwnj; بگوید و وسط&amp;zwnj;ش برای امتحان تعلیمات اجتماعی درس آماده کند. آن بالا که رسیدم هیچ&amp;zwnj;کس در امام&amp;zwnj;زاده نبود. درخت پرتغال کنار صحن به هوا نور می&amp;zwnj;زد. وارد شدم. هیچ نور سبزی نبود. کسی هم نبود که دعای&amp;zwnj;ش آن بالا باشد. امام&amp;zwnj;زاده غریب بود. مثل چند قرن پیش که غریب بود. غصه&amp;zwnj;ام شد. هیچ وقت نمی&amp;zwnj;خواستم امام&amp;zwnj;زاده باشم. بعد فکر کردم که امام&amp;zwnj;زاده از دست مردم شهر آمده این&amp;zwnj;بالا. و گرنه آدم در سرمای به این سوزناکی بالای کوه آمدن&amp;zwnj;ش نمی&amp;zwnj;آمد. بعد فکر می&amp;zwnj;کردم که با خودش یک پرتغال آورده. و همین جا از خدا خواسته که نباشد. و دعای&amp;zwnj;ش بالا رفته. این را می&amp;zwnj;شد از رنگ نارنجی پرتغال&amp;zwnj;ها فهمید. از درخت بالا رفتم. این تنها بالا رفتنی بود که از نزدیک دیده بودم در امام&amp;zwnj;زاده. یک پرتغال برداشتم و دویدم پایین. سردم بود. نبض دستانم تند تند می&amp;zwnj;زد. هوا غروب بود. از سگ&amp;zwnj;ها خبری نبود. توی کوچه&amp;zwnj; آدم&amp;zwnj;ها اما حرف می&amp;zwnj;زدند. بغض نداشتم دیگر. پرتغال امام&amp;zwnj;زاده ترش بود. پدر بزرگ می&amp;zwnj;گفت امام&amp;zwnj;زاده دهن کسی را ترش نمی&amp;zwnj;کند مگر این&amp;zwnj;که دعای&amp;zwnj;ش بالا رفته باشد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;زین&amp;nbsp;چمن، یک گل سر و برگِ خودآرایی نداشت&lt;br /&gt;هر کجا رنگی عیان شد بر پر عنقا زدند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;طبع بی&amp;zwnj;حس قابل تأثیر آگاهی نبود&lt;br /&gt;بر&lt;strong&gt; گمان&lt;/strong&gt; خفته&amp;zwnj;، یاران مرده&amp;zwnj;ای را پا زدند&lt;sup&gt;*&lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* بیدل&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2391915852388716852-6531030314300743126?l=gomaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gomaan.blogspot.com/feeds/6531030314300743126/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2010/09/blog-post.html#comment-form' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/6531030314300743126'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/6531030314300743126'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='تنها و دست‌خالی برمی‌گردیم'/><author><name>vb</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='13' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-Nee4cikyhw0/TkOI9-wL2aI/AAAAAAAAA8I/UHALAaCk0qE/s1600/logo-vahid.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2391915852388716852.post-6320205038520044599</id><published>2010-06-27T02:42:00.000-07:00</published><updated>2010-06-27T02:48:55.043-07:00</updated><title type='text'>چو داود آیت سرگشتگان خوان</title><content type='html'>&lt;p&gt;دیروز قبل از خداحافظی پشت پیانو رفت و نت&amp;zwnj;ها را جابه&amp;zwnj;جا کرد. انگار دنبال چیزی می&amp;zwnj;گشت. گفت حالا سمفونی نهم بتهوون را می&amp;zwnj;زنم و صندلی را کمی جلوتر کشید و آن&amp;zwnj;قدر آن&amp;zwnj;را بالا آورد تا دستان&amp;zwnj;ش روی پیانو آرام گرفت. بعد خندید. گفت دبیرستان که بودم می&amp;zwnj;گفتند این نت&amp;zwnj;ها آن&amp;zwnj;قدر به هم پی&amp;zwnj;وسته&amp;zwnj;اند که می&amp;zwnj;شود روی&amp;zwnj;ش یک ارتش را منظم کرد.. من هیچ وقت باور نکردم.. تا این&amp;zwnj;که اولین بار که از پدرم برای&amp;zwnj; همیشه خداحافظی می&amp;zwnj;کردم به اتاق طبقه&amp;zwnj;ی پایین رفتم و سمفونی نهم را زدم. اشک&amp;zwnj;های&amp;zwnj;م روی صورتم ریخته بود. وسایلی که باید می&amp;zwnj;بردم با خودم همه&amp;zwnj;جای اتاق بود. روی میزم کتاب&amp;zwnj;ها و ورق&amp;zwnj;های مختلف پخش شده بود و می&amp;zwnj;رسید به عکس پدر&amp;nbsp;در سمت راست میز که یک شب در ونیز گرفته بود. آن روز احساس می&amp;zwnj;کردم تمام سربازهای زنده&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;ام در محاصره&amp;zwnj;اند. هیچ&amp;zwnj;جور نمی&amp;zwnj;شد به خط&amp;zwnj;شان کرد. آرزو ها گاهی آن&amp;zwnj;قدر پیچ می&amp;zwnj;خورند که با هر سرنوشتی موازی می&amp;zwnj;شوند. بله... اون روز رفتم پشت پیانو.. و سمفونی نهم را زدم.. خوب یادم هست که دست&amp;zwnj;های&amp;zwnj;م می&amp;zwnj;لرزید.. و آرام اشک می&amp;zwnj;ریختم. پدر آرام از کنار وسایل پخش&amp;zwnj; شده&amp;zwnj;ی اتاق گذشت .. و&amp;nbsp;آمد&amp;nbsp;پشت سرم ایستاد.. و قطعه&amp;zwnj;ای کاملا موزون خواند از&amp;nbsp;جان میلتون. از کتاب پنجم.. جایی که آگونیستس در ستایش تاریکی می&amp;zwnj;گوید: خورشید برای من خاموش است../ و ساکت مثل ماه/ وقتی او در تاریکی گیسوان&amp;zwnj;ش/ شب را مهیا می&amp;zwnj;کند.. و بعد سرش را آرام گذاشت روی سرم.. و بعد از اتاق رفت بیرون. من احساس کردم تمام سرباز&amp;zwnj;های خیالم حالا به خط&amp;zwnj; اند. همه&amp;zwnj; چیز مرتب بود. شب پرواز کردم و حالا ده سال است که دیگر به شهر برنگشته&amp;zwnj;ام. آری.. سمفونی نهم بتهوون برای من یک خداحافظی شجاعانه&amp;zwnj;ست. و بعد شروع کرد به نواختن. دست&amp;zwnj;های&amp;zwnj;ش می&amp;zwnj;لرزید ..&amp;nbsp;روی فرود قسمت اول..&amp;nbsp;قطعه&amp;zwnj;ی معروف نیما&amp;nbsp;را خواندم:تو را من چشم&amp;zwnj; در راهم/ شباهنگام/&amp;nbsp;که می&amp;zwnj;گیرند در شاخ "تلاجن" سایه&amp;zwnj;ها رنگ سیاهی/&amp;nbsp;وزان دل&amp;zwnj;خسته&amp;zwnj;گانت راست اندوهی فراهم/ تو را من&amp;nbsp;چشم در راهم/... و&amp;nbsp;آرام&amp;nbsp;از&amp;nbsp;اتاق بیرون رفتم.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;شب آمد برای خداحافظی&amp;nbsp;رو به روی خانه&amp;zwnj;ام. تمام کتاب&amp;zwnj;های&amp;zwnj;ش را آورده بود&amp;nbsp;با یک پوستر بزرگ قهوه&amp;zwnj;ای: تصویر زنی است از پشت که روی پشت بام نشسته&amp;zwnj;است. و همه&amp;zwnj;ی این&amp;zwnj;ها&amp;nbsp;در یک&amp;nbsp;قاب بزرگتر از&amp;nbsp;پنجره&amp;zwnj;ی اتاق&amp;nbsp;پسری است که از خانه&amp;zwnj;ی مجاور نگاه می&amp;zwnj;کند. به پوستر نگاهی کردم. نقاشی عجیبی بود.&amp;nbsp;معلوم نبود که اول&amp;nbsp;دختر پایین می&amp;zwnj;پرد یا پسر از پنجره&amp;zwnj;ی نگاه&amp;zwnj;ش به بیرون پرتاب می&amp;zwnj;شود.&amp;nbsp;گفت&amp;nbsp;امروز خودم کشیدم. این&amp;zwnj; جای خداحافظی. و بعد برگشت&amp;nbsp;و&amp;nbsp;قدم زد به سمت دور شدن. انگاه که باز&amp;nbsp;تاریکی از من قربانی گرفته باشد.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;این&amp;nbsp;ذره ذره گرمی&amp;zwnj; ِ خاموش&amp;zwnj;وار ما&amp;nbsp;&lt;br /&gt;یک روز&amp;nbsp;&lt;br /&gt;بی&amp;zwnj;گمان&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;سر می&amp;zwnj;زند ز جایی و خورشید می&amp;zwnj;شود&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;تا دوست داری&amp;zwnj;ام&lt;br /&gt;تا دوست دارم&amp;zwnj;ات&lt;sup&gt;*&lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;sup&gt;*: سیاوش کسرایی&lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2391915852388716852-6320205038520044599?l=gomaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gomaan.blogspot.com/feeds/6320205038520044599/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2010/06/blog-post.html#comment-form' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/6320205038520044599'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/6320205038520044599'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='چو داود آیت سرگشتگان خوان'/><author><name>vb</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='13' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-Nee4cikyhw0/TkOI9-wL2aI/AAAAAAAAA8I/UHALAaCk0qE/s1600/logo-vahid.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2391915852388716852.post-6825959205843522109</id><published>2010-04-01T23:49:00.000-07:00</published><updated>2010-04-02T12:32:23.786-07:00</updated><title type='text'>بهرام گور از پله بالا نمی رود</title><content type='html'>&lt;p&gt;دو سه قدم که راه رفتم جلوی همان مغازه&amp;zwnj;ای بودم که سال&amp;zwnj;ها پیش توپ&amp;zwnj;های رنگی پلاستیکی می&amp;zwnj;فروخت. حالا اما یک رنگ بیشتر نداشت. در و دیوار و پنجره و همه&amp;zwnj;ی اجناس بیرون مغازه خاک گرفته بود. خاکستری بود. پیرمردی هم نبود که پشت میز کناره&amp;zwnj;ی قاب شیشه&amp;zwnj;ای بنشیند و کلاه نمدی&amp;zwnj;ش را پس و پیش کند و با صدای خش&amp;zwnj;دار بی&amp;zwnj;قافیه&amp;zwnj;ای بپرسد "نسیه می&amp;zwnj;بری؟" .. نه پیرمرد نبود. اما عکس&amp;zwnj;ش بود. آن بالا. بالای&amp;zwnj; میز. اما حالا پشت میز..  جوانی بود که ریش&amp;zwnj; پروفسوری داشت... و لبخند می&amp;zwnj;زد.. طوری که فکر کنی انگار فقط از پدر ابروهای بسیار مشکی را نگاه داشته بود... و مغازه&amp;zwnj;ی حالا خاکستری.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;خیابان&amp;zwnj;های این شهر رها مرا به روزهای دور می&amp;zwnj;برند..خاک مُرده پاشیده&amp;zwnj;اند انگار در آس&amp;zwnj;مان شهر.. همین خیابان را ببین.. مثل سال&amp;zwnj;ها پیش که صبح&amp;zwnj;های جمعه&amp;zwnj;ی ساعت هشت و نیم ش مُرده&amp;zwnj;های جدید را اعلام می&amp;zwnj;کردند با بلندگو.. دقیقا مثل همان سال&amp;zwnj;ها.. هنوز همان&amp;zwnj;قدر دل&amp;zwnj;گیر و یک&amp;zwnj;طرفه است.. اما حالا دیگر فقط یک&amp;zwnj;رنگ دارد.. و آدم&amp;zwnj;های زیادی در شهر نمانده&amp;zwnj;اند که رفتن&amp;zwnj;شان پشت بلندگو اعلام شود.. هیچ طرف خیابان، دیگر خبری نیست.. نه این&amp;zwnj;طرف .. همان&amp;zwnj;جا که من آن عصر چهار&amp;zwnj;شنبه&amp;zwnj;ی محرم نقش خیابان شدم.. نه آن&amp;zwnj;طرف که آقای حافظیان همیشه باز بود ساعت&amp;zwnj;هایی که ما کاری نداشتیم مگر این&amp;zwnj;که چیزهایی بخواهیم برای گذران زنده&amp;zwnj;گی..  هیچ&amp;zwnj;طرف خبری نبود .. رها .. آقای حافظیان حالا انگار همیشه سهمی از ثانیه&amp;zwnj;ها را دارد.. من هنوز هم همان&amp;zwnj;طور دل&amp;zwnj;زده یا دل&amp;zwnj;واپس&amp;zwnj;م به دقیقه&amp;zwnj;ها.. دلم که می&amp;zwnj;گیرد.. وقتی چیزی می&amp;zwnj;خواهم که ندارم.. وقتی آدمی را گم می&amp;zwnj;کنم .. با سرعت غیرمجاز به اطرافیان کوبیده می&amp;zwnj;شوم.. آدم&amp;zwnj;های زنده&amp;zwnj;گی من رها.. همه.. روزی .. من را ترک کرده&amp;zwnj;اند.. یا شاید من آن&amp;zwnj;ها را.. نمی&amp;zwnj;دانم.. اتوبان شده&amp;zwnj;است حالا.. همه راحت می&amp;zwnj;روند..&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;این خیابان حتی دیگر وسط&amp;zwnj;ش هم همان خیابانی نیست که قرار بود من مُرده باشم.. هیچ&amp;zwnj;کس یادش نیست رها.. اما من خوب یادم هست.. که چطور به وسط خیابان رفتم.. و آن وانت آبی.. درست رو&amp;zwnj;به&amp;zwnj;روی صورتم ایستاد.. همه جیغ می&amp;zwnj;زدند.. من حتی اصلا نترسیدم.. فکر کردم&amp;zwnj; مُرده&amp;zwnj;ام.. همه آمدند وسط خیابان.. من نمی&amp;zwnj;فهمیدم چه خبر است.. آدم&amp;zwnj;هایی که پیشانی کوتاهی داشتند روی سرم دست می&amp;zwnj;کشیدند.. آه رها.. اما من فقط زیر ماشین نرفته بودم.. یعنی خودم مطمئن نیستم... گفتند که نرفته&amp;zwnj;ام.. مثل همه&amp;zwnj;ی چیزهایی که گفته&amp;zwnj;اند به من.. و من شنیده&amp;zwnj;ام .. راست&amp;zwnj;ش رها.. گاهی فکر می&amp;zwnj;کنم رفته&amp;zwnj;ام.. نیستم .. یعنی مُرده&amp;zwnj;ام.. آخر می&amp;zwnj;دانی.. من تا قبل از آن.. هر چه می&amp;zwnj;خواستم می&amp;zwnj;شد.. اما حالا سال&amp;zwnj;هاست.. که هرچه می&amp;zwnj;خواهم.. نمی&amp;zwnj;شود.. مثل خواب&amp;zwnj;ها .. مثل&amp;zwnj; خواب&amp;zwnj;هایی که هر چه می&amp;zwnj;دوی نمی&amp;zwnj;رسی.. هر چه فرار می&amp;zwnj;کنی دور نمی&amp;zwnj;شوی...&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;جمله اینجا روی در دیوار جان خواهند داد&lt;br /&gt;گر علاجی هست دیگر جز سر و دیوار نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گر گمان خلق ازین بیش است سودایی است بس&lt;br /&gt;ور خیال غیر در راه است جز پندار نیست&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2391915852388716852-6825959205843522109?l=gomaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gomaan.blogspot.com/feeds/6825959205843522109/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2010/04/blog-post.html#comment-form' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/6825959205843522109'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/6825959205843522109'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='بهرام گور از پله بالا نمی رود'/><author><name>vb</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='13' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-Nee4cikyhw0/TkOI9-wL2aI/AAAAAAAAA8I/UHALAaCk0qE/s1600/logo-vahid.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2391915852388716852.post-6842522753702084413</id><published>2010-03-14T03:19:00.001-07:00</published><updated>2010-03-14T03:31:40.888-07:00</updated><title type='text'>همچو ساقه گیاهی .. فسرده.. فسرده..</title><content type='html'>&lt;p&gt;از همین لحظه هفته&amp;zwnj;ای دیگر بیش نمانده به &lt;a title="می کند داستانی غم آور" href="http://atraxia.persiangig.com/Baran.mp3" target="_blank"&gt;&lt;strong&gt;بهار&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;. و تو نمی&amp;zwnj;دانی که این  داستانی غم&amp;zwnj;آور است. تکراری است که با جدیت تازه می&amp;zwnj;شود. بهار را شاخه&amp;zwnj;های  خشک و مرده&amp;zwnj;ی گیلاس می&amp;zwnj;فهمند. بهار را خیابان&amp;zwnj;های این شهر انگار فقط  می&amp;zwnj;شناسند. و چه استعدادی دارند پیاده&amp;zwnj;رو&amp;zwnj;های شهر&amp;nbsp; ِ عجیب .. که آدم&amp;zwnj;های&amp;zwnj;ش را  این&amp;zwnj;طور تنها نشان بدهند.. باری. تهران بهار دارد را حالا همه می&amp;zwnj;دانند. و  همین چند روز دیگر پیرمرد با جلیقه&amp;zwnj;ی سفید و شلوار اطو کشیده حیاط خانه را  آب می&amp;zwnj;پاشد. تا بین غبار و بهار جدایی باشد. اختلاف باشد.. بهار سنگین است  ... روی زمین می&amp;zwnj;ماند. غبار پوچ است.. هیچ است.. بر زمین نمی&amp;zwnj;ماند.. نابود  می&amp;zwnj;شود.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پیرمرد سال&amp;zwnj;ها به تنهایی بهار را به حیاط خانه می&amp;zwnj;آورد.  برای ما حیاط نبود البته. خود&amp;nbsp; ِ زنده&amp;zwnj;گی بود. تموم با هم بودن ما.  دل&amp;zwnj;خوشی&amp;zwnj; ما در همین چهار گوشه&amp;zwnj;ی محصور با دیوارهای خاکستری اتفاق  می&amp;zwnj;افتاد. هر سال چند هفته مانده به عید بین کاشی&amp;zwnj;های سیمانی بذر می&amp;zwnj;کاشت و  روی&amp;zwnj;شان با دقت خاک می&amp;zwnj;ریخت. چند روز مانده به بهار. جوانه&amp;zwnj;ها خودنمایی  می&amp;zwnj;کردند. یادم هست یک&amp;zwnj;بار زن و مرد جوانی را که برای اولین خرید  زنده&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;شان به مغازه آمده بودند به حیاط آورد. و جوانه&amp;zwnj;ها را نشان&amp;zwnj;شان  داد. من کنار تلفن سیاه قدیمی نزدیک در حیاط نشسته بودم. بی&amp;zwnj;حوصله&amp;zwnj;گی&amp;zwnj;های م  هنوز به همان رینگ زنگ می&amp;zwnj;خورَد. نفهمیدم چی به&amp;zwnj;شان گفت اما بیرون که  می&amp;zwnj;آمدند صورت زن جوان پر از اشک بود. پیرمرد نفوذ کلام عجیبی داشت. هنوز سراغ  ندارم کسی این طور با کلام بتواند تسخیر &amp;zwnj;کند. اصلا شاید همین که می&amp;zwnj;گفت بهار  آمد را ما از او باور می&amp;zwnj;کردیم. کاری به پشت&amp;zwnj;&amp;zwnj; ِ دیوارهای خاکستری نداشتیم.  خودش خود ِ بهار بود. اما یک روز زمستان رفت. بیست و نه بهمن. یادم هست  سال قبل&amp;zwnj;ش هوا سوز دردناکی داشت. بادهای هولناک.. جوانه&amp;zwnj;ها را خراب کرد.  باری پیرمرد قلب&amp;zwnj;ش ایستاد و رفت اما زمستان گفته بود قبل&amp;zwnj;ش که این آخرین  است. و قلب&amp;zwnj;ش را برای من جا گذاشت... تا وقتی سکه&amp;zwnj;های&amp;zwnj;م را به قلک  می&amp;zwnj;اندازم صلوات بفرستم برای حضرت بهار.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چندین  بهار بعد. وقتی با پدر بعد از سال نو تا پایین در خانه.. -جلوی همان درخت  تنومندی که برای&amp;zwnj;مان کاشت- رفتیم.. گفت که من مرگ هیچ عزیزی را باور  نمی&amp;zwnj;کنم. و آرام دست&amp;zwnj;های&amp;zwnj;م را گرفت. رفتن یعنی آمدن. تو باور می کنی که  آقاجون رو دیگه نمیشه دید؟ نه من نمی&amp;zwnj;کنم {..} و من گریه&amp;zwnj;ام گرفت. مادربزرگ  از ایوان بالای خانه صدای&amp;zwnj;مان کرد.. داشت اسفند دود می&amp;zwnj;کرد برای سلامتی حضرت  بهار.. عج الله...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;درین محیط، چو قصر حباب اگر صد بار&lt;br /&gt;خراب می&amp;zwnj;شوی، آباد می&amp;zwnj;کنیم تو را ..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ز مرگ ِ تلخ به ما بدگمان مشو زنهار&lt;br /&gt;که از طلسم غم آزاد می&amp;zwnj;کنیم تو را&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اگر تو برگ علایق ز خود بیفشانی&lt;br /&gt;بهار&amp;nbsp; ِ عالم&amp;nbsp; ِ ایجاد می&amp;zwnj;کنیم تو را ..&lt;sup&gt;*&lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;sup&gt;* صائب&lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2391915852388716852-6842522753702084413?l=gomaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gomaan.blogspot.com/feeds/6842522753702084413/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2010/03/blog-post.html#comment-form' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/6842522753702084413'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/6842522753702084413'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='همچو ساقه گیاهی .. فسرده.. فسرده..'/><author><name>vb</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='13' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-Nee4cikyhw0/TkOI9-wL2aI/AAAAAAAAA8I/UHALAaCk0qE/s1600/logo-vahid.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2391915852388716852.post-529053543383615467</id><published>2010-02-07T19:19:00.000-08:00</published><updated>2010-02-07T19:19:45.693-08:00</updated><title type='text'>صفای اشک تو باد ای خراب گنج امید</title><content type='html'>&lt;p&gt;توضیح می&amp;zwnj;دهم تو را برای معلم تاریخ&amp;zwnj;مان&lt;br /&gt;که در هر دوست&amp;zwnj;داشتنی قسمتی&amp;zwnj; از خودمان را از دست دادیم&lt;br /&gt;و باز پرچم تو را دست&amp;zwnj;مان گرفتیم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو را توضیح می&amp;zwnj;دهم در زنگ تفریح&lt;br /&gt;بین زنگ انشاء و ریاضی &lt;br /&gt;وقتی با مادر تماس گرفته بودند که پسرتان حال&amp;zwnj;ش بد است&lt;br /&gt;خوب نیست&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو را توضیح &amp;zwnj;می&amp;zwnj;دهم به آن بی&amp;zwnj;ستاره&amp;zwnj;ای که منم&lt;br /&gt;تا جای&amp;zwnj;ش هیچ&amp;zwnj;گاه خالی نباشد در شب&amp;zwnj;های مدرسه&lt;br /&gt;وقتی همه&amp;zwnj;ی بچه&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;خندیدند و من دنبال تو می&amp;zwnj;گشتم&lt;br /&gt;انگار که ستاره&amp;zwnj;ای گم کرده باشم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو را توضیح می&amp;zwnj;دهم به دیوارهای نارنجی دانشکده &lt;br /&gt;به آن اتاق&amp;zwnj;هایی که پنجره&amp;zwnj;اش رو به دیوار بود&lt;br /&gt;به آن روز آخری که رو به روی فرم&amp;zwnj;های تثبیت از هم جدا شدیم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من تو را به خانم حمیدی منشی&amp;zwnj; دانشکده توضیح&amp;zwnj; می&amp;zwnj;دهم&lt;br /&gt;تا نگاه کند به ریز نمرات&amp;zwnj;م که چه خوب به تو اضافه می&amp;zwnj;شدند و از من کم می&amp;zwnj;شدند&lt;br /&gt;من تو را به معلم انتقال حرارت توضیح می&amp;zwnj;دهم&lt;br /&gt;که "چرا توی خودتی؟" را بداند از کسی که با تو باشد نمی&amp;zwnj;پرسند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من تو را به تمام درهای آبی توضیح می&amp;zwnj;دهم&lt;br /&gt;من به همه&amp;zwnj;ی پشت در ماندن&amp;zwnj;ها توضیح می&amp;zwnj;دهم تو را&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من تو را به آن پیرمرد مسجد هدایت توضیح می&amp;zwnj;دهم&lt;br /&gt;که می&amp;zwnj;گفت عزیزش آن طرف صحن خواب است &lt;br /&gt;و چند سال طول کشید تا دست&amp;zwnj;مان آمد که &lt;br /&gt;زیر چند متر خاک خواب است&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من تو را به مرگ توضیح می&amp;zwnj;دهم.. خیلی هم جدی.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در آس&amp;zwnj;مان سحر ایستاده بود گمان &lt;br /&gt;سیاه کرد مرا آس&amp;zwnj;مان بی&amp;zwnj;خورشید&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سیاه&amp;zwnj;دستی ِ&amp;zwnj; آن ساقی&amp;zwnj; ِ منافق بین&lt;br /&gt;که زهر ریخت به جام کسان&lt;sup&gt;*&lt;/sup&gt;&lt;br /&gt;که زهر ریخت&lt;br /&gt;...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;sup&gt;*:&amp;zwnj; قسمتی&amp;zwnj; از شعر آقای ابتهاج عزیز است.&lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2391915852388716852-529053543383615467?l=gomaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gomaan.blogspot.com/feeds/529053543383615467/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2010/02/blog-post.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/529053543383615467'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/529053543383615467'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='صفای اشک تو باد ای خراب گنج امید'/><author><name>vb</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='13' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-Nee4cikyhw0/TkOI9-wL2aI/AAAAAAAAA8I/UHALAaCk0qE/s1600/logo-vahid.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2391915852388716852.post-875374641636236447</id><published>2009-12-13T04:41:00.000-08:00</published><updated>2009-12-14T10:05:04.680-08:00</updated><title type='text'>ارى اسامر ليلاى ليله القمر...</title><content type='html'>دی‌شب تمام خوابت را دیدم.. حیف که بعضی خواب‌ها را نمی‌شود نشان هر کس داد.. "من را نمی‌شناسی؟".. یادت نمی‌آید چه طور برای‌ت نوشتم که .. خوب نیستم.. می‌خواهم ببینم‌ت.. آمدی.. روی نیمکت نشستی . . آن بیماری لعنتی نفس از من گرفته بود. حرف نمی‌توانستم بزنم. شک نداشتم که بار آخری است که می‌بینم‌ات.. گفتم خیلی آدم‌ها.. خیلی آرزوهای بزرگ دارند.. من هم داشتم.. دیگر ندارم. از این‌که دیدم‌ت.. از این‌که این‌طور آمدی.. ویران کردی.. رفتی.. ناراحت نیستم.. گفتم می‌بخشی یک دقیقه.. رفتم پشت دیوار آجری دوباره.. نفس‌م بالا نمی‌آمد.. چشم‌های‌م سخت درد می‌کرد.. احساس می‌کردم نفسی که می‌کشم آغشته به خون است.. اما مهم نبود... برگشتم. گفتم برای‌ت از این‌که.. دیدمت.. از این‌که این طور.. یک روز عجیب پیدا شدی.. ناراحت نیستم. پشیمان نیستم. خوب می‌فهمم که این درد چه‌طور نابودم می‌کند... چه طور هیچ چیزی دیگر شادم نمی‌کند. ای دست تو سازنده‌ی دل‌های بزرگ... ای عشق نوازنده‌ی دل‌های بزرگ.. گفتم احساس می‌کنم که حالا دنیا را از یک و نیم‌متر بالاتر می‌بینم. شاید بالای آن درخت توت. یا آن درخت سیب. گفتم با این حال خراب. خواستم ببینم‌ت. بدانی که تمام است این داستان اما. من بی تو نیستم. با تو ام. و روی کاغذ نوشتم..اتفاقي نيست / اين اقاقياي دگرگون را / بردار / و با حوصله‌ی تمام / پرپر کن / بگذار برف دست‌هاي تو / آرام‌بخش&amp;nbsp; طوفان&amp;nbsp; در به دري‌ها&amp;nbsp; شود! / آمين!..&lt;br /&gt;.. .&lt;br /&gt;سوره‌ی نجم.. آیه‌ی ١٧.. آرام‌بخش ام‌شب من است .. ما زاغ البصر و ما طغی.. که آنچه از بصیرت به بصر آمد نه باطل است.. نه منحرف.. نه.. نیست.. والله که نیست.. تو یک روز عجیب.. که هوای سرد اطراف و نفس سرد اطرافیان سکوت‌م را سنگین کرده بود. آمدی.. پیدا شدی.. و من تو را دیدم.. و درست دیدم.. مستقیم. زیبایی‌ات تمام چیزی بود که می‌دیدم. و درست می‌دیدم. و از آن روز دیگر جز تو ندیدم. و به روح جبرئیل قسم که عین حقیقت است که لحظه‌ای نبوده بی‌تو باشم. حتی این روزها که فقط می‌روی.. حتی وقتی که به خواب‌م می‌آیی.. و سوال کنی.. یا چه .&amp;nbsp; که من شما را خوب نمی‌شناسم آقا.&lt;br /&gt;&lt;div class="b"&gt;&lt;div class="m1"&gt;&lt;div class="b"&gt;&lt;div class="m1"&gt;&lt;div class="b"&gt;&lt;div class="m1"&gt;&lt;br /&gt;گمان نبود که مرگ تو بینم اندر خواب&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="m2"&gt;مرا به خواب گران کرده بی‌گمان رفتی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="m2"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2391915852388716852-875374641636236447?l=gomaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gomaan.blogspot.com/feeds/875374641636236447/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2009/12/blog-post_13.html#comment-form' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/875374641636236447'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/875374641636236447'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2009/12/blog-post_13.html' title='ارى اسامر ليلاى ليله القمر...'/><author><name>vb</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='13' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-Nee4cikyhw0/TkOI9-wL2aI/AAAAAAAAA8I/UHALAaCk0qE/s1600/logo-vahid.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2391915852388716852.post-7752154613726339920</id><published>2009-12-09T01:25:00.001-08:00</published><updated>2009-12-09T01:25:30.697-08:00</updated><title type='text'>ما از درخت سیب بالا رفتیم..</title><content type='html'>&lt;p&gt;رها...مثل روزهایی که قبل از آن که از خواب بلند شوی آفتاب غروب کرده است انگار که اصلا وجود نداشته&amp;zwnj;اند.. مثل زنده&amp;zwnj;گی که گاهی همیشه شب است انگار که همه&amp;zwnj; خوابند.. مثل شب&amp;zwnj;هایی که فقط شب است و زنده&amp;zwnj;گی همه خواب است.. مثل ستاره&amp;zwnj;های پشیمانی که مدام از هم دور می&amp;zwnj;شوند و میلیون&amp;zwnj;ها سال است که همین کار را می&amp;zwnj;کنند... و مثل خیلی چیزهای دیگر.. از با تو بی&amp;zwnj;دار نشدن بی تو بی&amp;zwnj;مار نشدن از تو دور شدن یا به بی&amp;zwnj;تو نزدیک شدن .. اضطراب دارم رها.. روحم را مچاله می&amp;zwnj;کند.. پیشانی&amp;zwnj;ام چین می&amp;zwnj;خورد.. انگار که می&amp;zwnj;بینم سال&amp;zwnj;های جوانی رو به روی&amp;zwnj;م روی زمین می&amp;zwnj;ریزد.. من همه&amp;zwnj;ی سال&amp;zwnj;های گذشته را هر روز.. شب... هیچ نبوده که بی تو بوده باشم.. حتی اگر تو با من نبودی.. در هوای&amp;zwnj;ت .. بی&amp;zwnj;قرارم.. بی&amp;zwnj;دارم.. روز و شب...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و حالا من در همه&amp;zwnj;ی خاطرات بی تو ی ما.. من در همه&amp;zwnj;ی هواهای بی&amp;zwnj;خواه جوانی&amp;zwnj;ام.. شکست خورده&amp;zwnj;ام.. من از تو.. از همه&amp;zwnj;ی لحظه&amp;zwnj;ها&amp;zwnj;ی بی تو.. شکست خورده&amp;zwnj;ام.. دلم&amp;zwnj; می&amp;zwnj;خواست روز&amp;zwnj;گار می&amp;zwnj;برد ما را چند سالی جلو.. دست&amp;zwnj;ت را در تصویری خیالی.. بالای یک درخت سیب.. می&amp;zwnj;گرفتم.. و برمی&amp;zwnj;گشتم همین جایی که هستم. و می&amp;zwnj;گذاشتم&amp;zwnj;ش جایی رو دیوار اتاقم.. آه .. نمی&amp;zwnj;دانی.. چقدر به شهریار غبطه می&amp;zwnj;خورم.. چقدر دلم می&amp;zwnj;خواست .. می&amp;zwnj;گفتم برای&amp;zwnj;ت.. از روی تخت.. نازنینا.. نازنینا... ما به ناز تو جوانی داده&amp;zwnj;ایم.. و روزهای جوانی را نشان&amp;zwnj;ت می&amp;zwnj;داده&amp;zwnj;ام که چه&amp;zwnj;طور در غم&amp;zwnj;ت تلخ و ناکام شده.. نمی&amp;zwnj;شود.. حیف!.. همیشه نمی&amp;zwnj;شود.. اما می&amp;zwnj;شود گاهی که مثل این ساعت سرد و طولانی است.. عکس&amp;zwnj;ت را ببینم.. و بی&amp;zwnj;خود شوم.. بی&amp;zwnj;قرار شوم.. انگار که گریه راه تماشا گرفته باشد.. و این&amp;zwnj;ها را بنویسم این&amp;zwnj;جا... از محاصره&amp;zwnj;ی این&amp;zwnj;همه دیوار.. از یک اتاق بی&amp;zwnj;پنجره..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class="fullpost"&gt;من اين آواز پاکت را در اين غم&amp;zwnj;گين خراب آباد ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span class="fullpost"&gt;چو بوی بال&amp;zwnj;های سوخته&amp;zwnj;ت پرواز خواهم داد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;رها.. صدای پر زدن.. صدای پر کشیدن.. صدای مرگ است ... تقصیر ما بود که از کودکی.. از هر چیزی.. رنگی&amp;zwnj;اش را می خواستیم.. و می&amp;zwnj;خواستیم که پرواز کند.. چه شبیه بود به زنده&amp;zwnj;گی رنگارنگ سال&amp;zwnj;های جوانی&amp;zwnj;مان که به سوی مرگ پرواز می&amp;zwnj;کرد.. باری تقصیر خودمان بود که زود فهمیدیم پرکشیدن یعنی صدای مرگ.. یعنی صدای چیزی را با خود بردن. یا جا گذاشتن. یا صدای چه. نمی دانم.. فعلا همین.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو عهد وفای خود شکستی... وز جانب ما هنوز مُحکم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بی&amp;zwnj;ما تو به سر بری همه عمر....من بی&amp;zwnj;تو .. گمان مبر که یک&amp;zwnj;دم&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2391915852388716852-7752154613726339920?l=gomaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gomaan.blogspot.com/feeds/7752154613726339920/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2009/12/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/7752154613726339920'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/7752154613726339920'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='ما از درخت سیب بالا رفتیم..'/><author><name>vb</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='13' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-Nee4cikyhw0/TkOI9-wL2aI/AAAAAAAAA8I/UHALAaCk0qE/s1600/logo-vahid.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2391915852388716852.post-8696081376782619110</id><published>2009-11-11T18:00:00.000-08:00</published><updated>2009-11-11T18:24:26.240-08:00</updated><title type='text'>آی شهر .. آی.. در تو مرده یکی.. از تو زخم‌های تلخ خورده یکی...</title><content type='html'>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;روزهای آخر بود. وقتی که می‌دویدیم همیشه یک چیزی در حال تمام شدن بود. انگار هر روز روز آخر بود. تو دست من را گرفته بودی و می‌دویدی جلوتر. توی باغ پدری بود. من روزهای کودکی را هوا که گرم می‌شد آنجا بودم. حالا از مناظر باغ تصویرهای غریبی دارم. انگار همین دیروز است که با برادر‌های این‌همه شبیه خودم گوشه‌گوشه‌اش را می‌شناختیم. مثلا آن درخت کنار ساحل که به سمت ایوان سر کج کرده بود و همیشه روی‌ش طناب می‌بستیم و یک روز پیدا کردیم کسی نوشته آن طرف رو به دریا که "تا باشد که ما این‌جا را دو نفره بودیم" و اونقدر به هم نگاه کردیم که خنده‌مان گرفت. باری حالا پس از این همه سال من تصویرهای رنگی داشتم از اطراف سیاه و سفیدی که حالا باهم و گاهی تا هم می‌دویدیم. آن روز تو راهت را از کنارخیابان کج کردی به سمت باغ‌چه‌ای که گل‌های سفید داشت. من گل‌ها را بلد نیستم. همه چیز برای من یا یاس است یا شقایق. به اینکه چقدر سفید یا غمگین باشد. رد پای تو روی گل‌ها معلوم نبود اما من پشت سر را که نگاه می‌کردم همه‌ی پشت سرم خراب می‌شد. باغ‌بان سفید پوش به سمت‌مان دوید. ما فرار کردیم. می‌شناختم‌ش. از آدم‌های قدیمی پدر بود. پدر را خیلی دوست داشت. من را نه. می‌گفت پدرت حال ما را می‌فهمد. تو نمی‌فهمی. من فکر می‌کردم که آدم نفهمی است. ولی قیافه‌اش را نمی‌شد یادم نباشد. تو می‌خندیدی اما من احساس بد عجیبی داشتم. نه می‌خواستم دستت را رها کنم. نه می‌خواستم پشت سرم را نگاه کنم. نه می‌خواستم که کسی من را نگاه کند. نه می‌خواستم بروم. نه بایستم. نه برگردم. نمی‌فهمیدم. احساس عجیبی بود. تا همین امروز یک‌بار دیگر بیشتر به سراغ‌م نیامده. پایین که رسیدیم دو باغ‌بان دیگر هم با لباس‌های‌ سفید رسیدند که چهره‌های معصومی داشتند. دیگر گیر افتاده بودیم. تو ساکت بودی و به چشم‌های من نگاه می‌کردی. یکی‌شان جلو آمد و سیلی محکمی به من زد. دست‌های تنومندی لابد می‌توانست این‌قدر سریع و قوی باشد. افتادم روی زمین. نمی‌خواستم بلند شوم. فهمیدم که همان چند دقیقه پیش را هم باید روی زمین می‌افتادم. همیشه دلم می‌خواست شبیه مرتضی آوینی بیفتم زمین. نمی‌شد. شبیه یکی دیگر می‌شدم. همیشه شبیه یکی می‌خوردم زمین. ولی باید مثل خودم بلند می‌شدم. کمی طول کشید که بلند شدم. آرام لباس‌م را تکاندم. تو را نگاه کردم که می‌لرزیدی از ترس. رفتم به طرف دفتر رییس که همان نزدیکی بود. آدم‌های سفید پوش محاصره‌مان کرده‌بودند. پیدای‌ش کردم. از دوست‌های قدیمی پدر بود. همیشه عینک مات می‌زد. از این‌هایی که تا آفتاب می‌زند شب می‌شوند. اسم‌ش را یادم نیست. گمانم‌ آقای خدایی یا خدابخشی. یا چیزی شبیه این. به من نگاه نمی‌کرد. فقط به تو نگاه می‌کرد. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. یک‌هو زد زیر گریه.. و رفت.. انگار کسی از روی‌م رد شده بود و پشتش را نگاه نکرده بود. عصبانی بودم. برگشتم. همه‌ی باغ‌بان‌ها با ترس نگاهم کردند. دستشان می‌لرزید. لگدهای محکمی زدم به‌شان. هیچ‌وقت یادم نمی‌آید زورم به کسی رسیده بود. نه من هیچ وقت زورم نمی‌رسید. به طرف در خروجی رفتم. تو آمدی دستم را گرفتی و گفتی برویم یک باغ دیگر را خراب کنیم. این‌جا چیزی برای خراب شدن ندارد. دست‌های‌م سرد بود. باز گفتی بیا برویم.. بیا.. من برگشتم پشتم را نگاه کردم. باغ‌بان‌ها گل‌های سفیدی شده بودند که له کرده بود کسی آن‌ها را. صدای موسیقی نرم غم‌گینی اتاق رییس را پر کرده بود. آشنا بود. انگار آژانس‌ شیشه‌ای بود. یا از کرخه تا راین. نمی‌دانم. یکی از همین‌ها بود. تو باز صدای‌م می‌زدی که بیا برویم.. احساس بد عجیبی داشتم. و این‌آخرین باری بود که آن احساس عجیب را داشتم.. من تمام باغ پدری را خراب کرده بودم...&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;زآسمان آغاز کارم سخت شیرین می&amp;zwnj;نمود&lt;br /&gt; کی گمان بردم که &lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;شهر&lt;/span&gt; آلوده زهر ناب داشت...&lt;sup&gt;*&lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;sup&gt;*:&amp;zwnj; از سعدی است با کمی تغییر که به تهران نزدیک&amp;zwnj;تر باشد.&lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2391915852388716852-8696081376782619110?l=gomaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gomaan.blogspot.com/feeds/8696081376782619110/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2009/11/blog-post.html#comment-form' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/8696081376782619110'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/8696081376782619110'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='آی شهر .. آی.. در تو مرده یکی.. از تو زخم‌های تلخ خورده یکی...'/><author><name>vb</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='13' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-Nee4cikyhw0/TkOI9-wL2aI/AAAAAAAAA8I/UHALAaCk0qE/s1600/logo-vahid.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2391915852388716852.post-7320689199698891312</id><published>2009-10-20T23:19:00.000-07:00</published><updated>2009-10-22T00:39:37.069-07:00</updated><title type='text'>غم از آن دارم که بی تو ...</title><content type='html'>&lt;p&gt;رها.. وقت زیادی ندارم امشب. همه چیز تاریک است و اندک آدم‌های توی خیابان از هم دور می‌شوند. من اولین چراغ اتوبوسی را که می‌بینم سوار می‌شوم. هیچ برای‌م مهم نیست کجا می‌رود. مقصد همه‌ی اتوبوس‌های این‌جا داخل خیابان‌های پیچ‌در‌پیچ وسط شهر است و انگار نیمه‌های شب که می‌شود همه در گودال عمیقی که آنجا پنهان است دفن می‌شوند. و فردا صبح اتوبوس‌های جدیدتر. و راننده‌های جوان‌تر سر و کله‌شان پیدا می‌شود. نه من نمی‌دانم کجا می‌روم. نمی‌دانم رها.. به خودت که نمی‌دانم.. اما می‌دانم که &lt;a href="http://origin.mech.ubc.ca/~bazargan/PM.wma"&gt;&lt;span style="font-size:x-small;"&gt;&lt;strong&gt;این آهنگ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; من را به تو می‌برد. من را به چشم‌های تو می‌برد. مرا چشم‌های تو دیوانه کردند رها... چشم‌های تو مقصد همه‌ی تاریکی‌های شب است... &lt;span style="font-size:x-small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://origin.mech.ubc.ca/~bazargan/PM.wma"&gt;این لعنتی ِ دو دقیقه و چند ثانیه‌ای&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; تمام پارک‌وی را از من شلوغ می‌کند. انگار همه جای‌ش هستم. زیر پل هستم. کنار خیابان هستم. روی خط عابر. رو به روی تمام ماشین‌هایی که ولی‌عصر برای‌شان یک میدان کشیده است. دل‌تنگ خانه‌ی شما. اتاق تو.. هستم.. به خودت که هستم. &lt;a href="http://origin.mech.ubc.ca/~bazargan/PM.wma"&gt;&lt;span style="font-size:x-small;"&gt;&lt;strong&gt;این آهنگ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; مرا خراب می‌کند.. احساس می‌کنم  هر ثانیه‌اش مرا کسی فراموش می‌کند. هر ثانیه‌اش. می‌برد مرا به انتهای غم. نهایت خسته‌گی. آنجا که زنده‌گی و مرگ در هم فرو می‌روند... به چشم‌های تو می‌روم. به تاریکی آنجا و اشک می‌ریزم... مرگ بر تمام &lt;span style="font-size:x-small;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://origin.mech.ubc.ca/~bazargan/PM.wma"&gt;آهنگ‌های تروریست&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; دنیا...&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;آستین در روی و نقشی در میان افکنده‌ای&lt;br /&gt;خویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده‌ای&lt;br /&gt;هر یکی نادیده از رویت نشانی می‌دهند&lt;br /&gt;پرده بردار ای که خلقی در گمان افکنده‌ای&lt;br /&gt;..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سعدی&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2391915852388716852-7320689199698891312?l=gomaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gomaan.blogspot.com/feeds/7320689199698891312/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2009/10/blog-post.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/7320689199698891312'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/7320689199698891312'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='غم از آن دارم که بی تو ...'/><author><name>vb</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='13' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-Nee4cikyhw0/TkOI9-wL2aI/AAAAAAAAA8I/UHALAaCk0qE/s1600/logo-vahid.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2391915852388716852.post-9065153279843522970</id><published>2009-09-19T23:39:00.000-07:00</published><updated>2009-09-19T23:54:17.317-07:00</updated><title type='text'>به یکی ساغر شد.. دل و دین از دستم..</title><content type='html'>شاه خویش باشی یا سرباز دل.. دوراهی مبهمی است که تقدیر بی‌تفاوت پر می‌کند سطرهای خالی زیر آن را.. گاهی یکی را انتخاب می‌کند.. گاهی هیچ‌کدام را.. و گاهی دیده‌ام هر دو را.. حالا من.. رها.. این روزها یک زندانی بی‌مقدار است که لابد منتظر است تا مِهر نشده حکم تیرش از زیر کاغذهای اداری و دست‌های چرک اطرافیان بیرون بیاید .. و خوب منتظر است ... خوب.. این روزهای لعنتی بگذرند... رها..... غروب‌ها گاهی فکر می‌کنم که آدم‌های خوب زنده‌گی من تمام شده‌اند.. غروب‌ها فکر می‌کنند من دیوانه شده‌ام.. نمی‌دانم چه شده‌ام.. تلخ وغم‌گین‌ام..&lt;br /&gt;من این شهر را دیگر نمی‌توانم ترک کنم.. این بار آخری است که می‌روم از این‌جا.. اگر روزی پای‌م برسد به این‌جا باز، دیگر ترک‌ش نمی‌کنم.. خیابان‌های این‌جا همه‌اش برای من مسدود است به تو.. و حالا که تو نیستی .. شهر گم می‌شود در من.. همه چیز خیالی و مبهم می‌شود.. فکر می‌کنم من ایستاده‌ام و شهر در من فرو می‌رود.. از ونک تا پارک‌وی .. گم ‌می‌شوم هر روز در قرآن آویزان مسافرکش‌های آنجا.. راننده می‌پرسد شما کجا پیاده می‌شوید آقا؟.. من خیال می‌کنم حواسم نیست.. باز می‌پرسد.. آقا؟.. حالتان‌ خوب است؟.. می‌گویم تا آخرش می‌روم.. تعجب می‌کند.. می‌گوید من "خط‌ی" نیستم... می‌گویم.. واقعا؟.. می‌گوید بله.. ساعت‌های عصر را خانه می‌روم.. ونک زیادی شلوغ است.. آخر همین خیابان خوب است؟.. من به جدول‌های رنگ‌شده‌ی سفید و سبز نگاه می‌کنم.. می‌گوید شما خوبید آقا؟ مسافر کناری فکر می‌کند لابد دیوانه‌ام.. توی دلم می‌گویم.. به شما حسودی‌ام می‌شود..شما که راحت دستتان را می‌گذارید از پنجره بیرون و آدم‌های ریز و درشت را ردیف می‌کنید و طوری "یادش به خیر قدیم‌ها" می‌گویید که انگار هیچ‌وقت دست‌تان را از دست دوستی نبریده‌اید.. شما که همیشه جلوی‌تان را نگاه می‌کنید و همز‌مان عقب را هم می‌بینید.. شما که نمی‌دانید اشتباه رفتن یعنی چه.. رفتن و نرسیدن یعنی چه.. &lt;br /&gt; رها.. تو اینجا نیستی و من تمام پیاده‌رو‌ها را فکر می‌کنم.. گاهی چنان از آدم‌های دور و برم دورم که خیال می‌کنم شهری متفاوت است چیزی که من می‌فهمم از خیابان های اینجا .... فقط دیگر خیابانی نداریم که تو از بالا بیایی و من از پایین و درست همان وسط ها هم را ببینیم....همه چیز به پایین می‌رود دیگر.. رها من وقتی فهمیدم کودتا را که ولی‌عصر یک‌طرفه شد.. وقتی تو در شهر نبودی و تا چشم کار می‌کرد خیابان ِ بدون‌تو بود.. وقتی توحید ریزش کرد و یادگار‌های امام را بستند به بن‌بست. وقتی دیوارهای همت خاک گرفته‌بود ودانشگاه شریف پر شده بود از آدم‌های ریز ودرشتی که تنها چیز خوب‌شان معلم خصوصی دبیرستان‌شان بوده لابد... می‌دانی رها.. گاهی فکر می‌کنم با خودم که ما خیلی زودتر از خودمان بودیم.. خیلی .. ماها آدم‌های غمگینی بودیم که برای اطراف‌مان زیاد بودیم.. برای معلم انشاء مان زیاد بودیم.. برای معلم قرآن.. زیاد بودیم.. شهر بهانه بود رها.. این آدم‌ها بودند که خراب‌ت می‌کردند.. تهران مثل همیشه بود.. هیچ سر به سرت نمی‌گذاشت.. در شهر.. پلیس‌ها باتوم داشتند.. اما با تو کاری نداشتند.. آدم‌ها باتوم نداشتند.. اما با تو کار داشتند.. سر به سرت می‌گذاشتند.. با انگشت‌ تو را به هم نشان می‌دادند و زیر لب می‌خندیدند... این راه تمام نمی‌شود.. ناکامی حالا برای من شبیه راه نیست.. مقصد است انگار .. هرچه قدر می‌روم دورتر می‌شوم.. خیابان‌های شهر.. سایه‌های زیر درختان ولی‌عصر.. خانه‌ی شما.... من و تو داشتیم.. ما داشتیم.. می‌رسیدیم.. فرستادند ما را به آدرس عوضی.. ما را بلند کردند .. اعدام کردند به آدم‌های پست اطراف.. شناختند ما را .. ما مردیم..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; عشق تو خوابی بود و بس... نقش سرابی بود و بس&lt;br /&gt;این آمدن این رفتن‌م.. رنج و عذابی بود و بس&lt;br /&gt;ای فلک بازی چرخ تو نازم!..&lt;br /&gt;بی‌گمان آمدم تا که ببازم&lt;br /&gt;ای دریغا که شد چشم سیاهی..&lt;br /&gt;قبله‌گاه من و روی نمازم..&lt;br /&gt;قبله‌گاه من و روی نمازم..&lt;sup&gt;*&lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;* شاعر را نمی‌دانم کیست.. اگر می‌دانی برای‌م بنویس.. آهنگ‌ش &lt;a href="http://www.4shared.com/file/128685565/43583445/saaghar.html" target="_blank"&gt;اینجاست&lt;/a&gt;..&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2391915852388716852-9065153279843522970?l=gomaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gomaan.blogspot.com/feeds/9065153279843522970/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2009/09/blog-post.html#comment-form' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/9065153279843522970'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/9065153279843522970'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='به یکی ساغر شد.. دل و دین از دستم..'/><author><name>vb</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='13' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-Nee4cikyhw0/TkOI9-wL2aI/AAAAAAAAA8I/UHALAaCk0qE/s1600/logo-vahid.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2391915852388716852.post-1359694374788685258</id><published>2009-08-11T17:36:00.001-07:00</published><updated>2009-08-12T04:27:52.645-07:00</updated><title type='text'>ندانمت به که مانی؟</title><content type='html'>&lt;p&gt;من از تمام راه‌ها بر می‌گردم.. و به شوق تو به تمام بی‌راهه‌ها سرک می‌کشم.. به تو فکر می‌کنم.. و تا صبح به چراغ خاموش اتاقت خیره می‌شوم &lt;span style="font-size:x-small;"&gt;(راستی کسی چرا به چراغ اتاق بدون تو قول نمی‌دهد که تو برمی‌گردی؟)&lt;span style="font-size:small;"&gt; &lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;می‌نشینم کنار همان جدول بی‌رنگی که ضربدر قرمز داشت و من از ترس چشم‌هایت به آن‌ پناه می‌بردم... همیشه جایی بود برای از تو دور شدن.. و من همیشه خودم آن را انتخاب می‌کردم..&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:x-small;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt; نمی‌دانم چه احساسی بود.. کاش کسی که این‌ها را می‌فهمد خوب بیاید توضیح بدهد.. من نمی‌توانم.. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:small;"&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;من نه می‌توانستم کنار تو باشم.. و نه می‌خواستم که کنارم نباشی.. درست فردای همان شبی که خواب دیدم که کنار هم از ساحل به دوردست دریایی آرام قدم می‌زنیم و آب همین‌طور بالاتر می‌رود و تو می‌خندی و &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);font-size:x-small;" &gt;&lt;strong&gt;من نگران بودم تا که آب آمد بالای سرمان&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt; و تو لبخند می‌زدی و من نگران بودم و فکر کردم هر دو غرق شدیم... درست فرداي همان شب.. يادت هست؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;راننده‌های تاکسی آشنایان این موقع‌های صبح میدان ونک هستند..&lt;span style="font-size:x-small;"&gt;&lt;strong&gt; به من از زیر چشمان سیاه‌شان نگاه می‌کنند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;.. گازوئیل بنفش‌رنگ اتوبوس‌ها کم‌کم از روی آسفالت به چشم می‌آید... من خیال می‌کنم که هنوز وضو دارم.. منتظرم کی سپیده‌ می‌زند.. رادیوی ضبط پیکان کهنه‌ی سفیدرنگی می‌خواند:‌&lt;br /&gt;&lt;p&gt; گمان کردم که درمان دل زارم تو باشی&lt;/p&gt;ندانستم..&lt;br /&gt;&lt;p&gt;ندانستم که معشوق دل‌آزارم .. تو باشی..&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2391915852388716852-1359694374788685258?l=gomaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gomaan.blogspot.com/feeds/1359694374788685258/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2009/08/blog-post.html#comment-form' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/1359694374788685258'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/1359694374788685258'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title='ندانمت به که مانی؟'/><author><name>vb</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='13' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-Nee4cikyhw0/TkOI9-wL2aI/AAAAAAAAA8I/UHALAaCk0qE/s1600/logo-vahid.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2391915852388716852.post-8382743306146773272</id><published>2009-07-13T14:54:00.001-07:00</published><updated>2009-07-14T08:33:25.016-07:00</updated><title type='text'>لابد افسرده و دل‌تنگ‌م..</title><content type='html'>&lt;p&gt;سلام،&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من از روزهای شاد زنده‌گی‌ام هیچ برایت نگفته‌ام...نه اینکه نداشته‌ام.. آنقدر مهم نبوده که فراموش نکنم.. من هیچ کدام از روزهای تولد کودکی‌ام را درست به یاد ندارم.. یادم نمی‌آید یا برایم نگفته‌اند که دل‌خوشی ِدوران کودکی داشته باشم.. {جز یک پیراهن سرمه‌ای که یک روز طوفانی‌اش باد برد و من روزها برای‌ش گریه کردم.. خوب یادم نیست برای چه.. یادم هم هست که هیچ دوستش نداشتم} اما از تو چه پنهان از روزهایی که پدر مسافرت بود زیاد به یاد دارم.. شب‌های‌ش که چندبار از خواب می‌پریدم و بین هیچ‌کدام‌شان خوابی نمی‌دیدم..راستش من هیچ‌وقت خواب ندیده‌ام.. اصلا هیچ‌وقت فکر نکرده‌ام که گاهی خوابیده‌ام..نه..من همیشه بین دو اضطراب "اندکی متفاوت" استراحت کرده‌ام..من از شب‌هایی که در آن دانشگاه ِلعنتی ساعت ١٠ شب در میدان "محوطه‌ی خواهران" تنها می‌نشستم و چراغ‌هایی که یک‌یک خاموش می‌شدند را نگاه می‌کردم زیاد به یاد دارم.. باری من از روزهای زنده‌گی کف و سوت در جعبه قایم نکرده‌ام.. خراش‌های روی بدنم و شکسته‌گی‌های روحم را در بقچه‌ای کهنه گذاشته‌ام و به دوش می‌کشم... و گاهی زیر سرم می‌گذارم و آرام "اندکی متفاوت" استراحت می‌کنم...  رها من روزهایی مثل این روزها را که حتی مهم نیست برایم چگونه می‌گذرند با توصیف کامل بیهوده‌ترین احساس‌هایش و ثانیه‌هایش خوب در خاطرم نگه‌ می‌دارم .. &lt;span style="font-size:x-small;"&gt;(ببخش که نمی‌گویم "خاطره".. هیچ وقت نتوانستم تصور کنم شادی ِپنهانی که در آن رایج هست برای من آشنا باشد)&lt;/span&gt; این مرا آزار می‌دهد رها... عذاب می‌دهد...نمی‌دانم چگونه قرار است آن‌ها را فردا تحمل کنم... نمی‌دانم..&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:x-small;"&gt;&lt;strong&gt;دست‌بند اول&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;دویست روز است که هر روز با دل‌مرده‌گی به کافه‌ی کوچکی سر راه می‌روم... خوب یادم هست که روز اولی که آن‌جا رفتم نزدیک بار و کنار روزنامه‌ها نشستم.. ساعت‌ها.. شاید سه ساعت.. یا چهار.. و علامت زدم همه‌ی نوشیندی‌هایی که آدم‌های عجیب و گاهی معمولی سفارش می‌دادند.. روی هر کدام که سفارش می‌دادند خط می‌کشیدم با خودکار سیاه.. در ذهنم.. انگار مرده‌اند.. لذت عجیبی داشت.. و من صبر کردم تا ببینم کدام‌شان هیچ وقت سفارش داده‌ نمی‌شوند.. تنهایی خاموشی دارند نوشیندی‌هایی که کمتر لیوانی  را پر می‌کنند.. و چقدر زجر آور بود می‌دیدی آن‌هایی را که چند بار سفارش داده می‌شدند.. انگار که چند بار می‌مردند ..در یک گور دسته‌جمعی با یک تشییع تکراری...و آرام از زیر دست خانم پشت‌بار با صدای خفیفی از تماس با میز سُر می‌خوردند تا دست مشتریانش.. شبیه تصویرهایی که گاهی احساس می‌کنم چخوف از آن‌ها طفره رفته است ... یک تراژدی کهنه که هر بار غم‌انگیزتر و هم‌زمان تکراری‌تر تمام می‌شود... این تکرار ضعیف حالت را به هم می‌زند.. &lt;span style="font-size:x-small;"&gt;من دوست دارم وقتی قهرمان قصه‌ام قرار است غمی‌تکراری داشته باشد خودش را جوری ابتدای داستان لو بدهد.. &lt;/span&gt;همه‌ی نوشیدنی‌ها سفارش داده‌شدند.. جز چای‌سیب..&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:x-small;"&gt;&lt;strong&gt;دست‌بند دوم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;من آن روز، اولین چای‌سیب کافه‌ی کوچک‌ نزدیک کار  سر راهم را سفارش دادم.. مزه‌ی عجیبی داشت.. انگار همه‌ی شیرینی این چند ساعت را درو ریخته‌ بودند.. و حالا من دویست روز است که چای سیب می‌خورم.. هر روز ... از همان کافه‌ی کوچک‌ نزدیک کار سر راهم... همه‌ی دخترهای پشت‌میز شیفت صبح را به چهره می‌شناسم..خوب ... و حتی به راحتی می‌دانم که کدام‌شان چه روزهایی کار می‌کنند.. -تو باور نکن اما گاهی تصور می‌کنم که حتی می‌دانم صبح‌هایی که کار نمی‌کنند را کجا هستند و چه احساسی دارند- می‌دانم که کریستیل هفته‌ی اول جون را نتوانست به یاد شوهر سابقش به دریاچه‌ی بالای شهر نرود و تا غروب گریه نکند كه حالا مجبور باشد هفته‌ی بعد به جای جنیفر کار کند و جنیفر ذخیره‌ می‌کند این‌ها را برای روزهایی که دوست‌پسرش از شهر مجاور می‌آید و صبح‌ها می‌تواند دیر سر کار بیاید... یا لارا که هیچ‌وقت سلام نمی‌کند و چین به پیشانی‌اش نمی‌آورد و چشمک نمی‌زند به مشتریان و اصلا نگران این نیست که بیرون‌ش کنند..&lt;span style="font-size:x-small;"&gt; آدم‌هایی که ماندن را وظیفه نمی‌دانند تحسین‌برانگیزند...&lt;/span&gt; من حالا کافه را خوب از حفظ هستم و مثل کودکی که جیب‌های کوچک پلیور قدیمی‌اش را وارسی می‌کند به دست ِ یا چشم آدم‌های کافه، به لیوان‌های‌شان، به خنده‌های‌شان، به لباس‌شان.. به همه چیز کافه معتادم.. و گاهی معتادم به آدم‌هایی که می‌آیند و اتفاقات کافه را - که اسم‌شان را مومنتو گذاشته‌ام- درست می‌کنند و بی‌سر و صدا گم می‌شوند.. و  خیلی راحت خودشان را مومیایی می‌کنند در کافه -&lt;span style="font-size:x-small;"&gt;اسم‌ش را بگذار "خاطره" اما من مطمئنم که هیچ شباهتی به آن ندارد -&lt;/span&gt; .. مثلا همان صندلی دست‌خورده‌ی کثیفی که انگار هر روز کسی پایه‌های‌ش را با کف‌پوش خاکستری نزدیک گیشه مرتب می‌کند یک "خاطره‌ی کوتاه" است از پیرمردی که لباس آبی داشت و با ناخن روی صندلی محکم دست می‌کشید و اشک می‌ریخت.... من اسم این‌ها را می‌گذارم زنده‌گی.. و دویست روز است که این‌ها را خوب می‌بینم.. هر روز... و  دوباره همه‌چیز تکرار می‌شوند...تحقیر کننده‌تر .. &lt;span style="font-size:x-small;"&gt;راست می‌گفتی که "هر تکراری همیشه مثل سرافکنده‌گی عابری تنها در یک خیابان شلوغ تلخ و عجیب است.. و تحقیرکننده...."&lt;/span&gt; این‌که هر روز نوبت‌ت که شد جلو بروی و حرف بزنی و بگویی چه مرگت است.. حالم را بهم می‌زند.. آه..چقدر راضی‌ام من رها از مرگ که فقط یک‌بار است.. ساده‌ می‌آید و تمام.. و زود روی همه‌ی آدم‌هایی که تا به حال لمس کرده‌ای و دوست داشته‌ای یا دوست نداشته‌ای خاک ‌می‌گیرد... من به مرگ مدیون‌ام رها.. همه‌ی ما مدیون‌یم.. هیچ‌وقت نتوانستم ببینم که کسی شبیه دیگری مرده‌باشد.باور کن... باور کنم من مهربانی‌ را در مرگ می‌بینم.. . و الا الی الله تصیر الامور...&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:x-small;"&gt;&lt;strong&gt;دست‌بند سوم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;دختری هست که اسم‌ش را نمی دانم.. موهای مشکی پررنگ دارد که با یک پارچه‌ی دست‌بند مانند ِ بنفش و سفید می‌بندد که اصلا جالب نیست.. &lt;span style="font-size:x-small;"&gt;تحسین می‌کنم که هیچ برایش مهم نیست چه طور به نظر می‌آید.. &lt;/span&gt;سفارش‌ها را که می‌گیرد لبخند می‌زند..اما مطمئن هستم که اصلا نمی‌خندد... حتی به تو نگاه هم نمی‌کند... حرف زیاد نمی‌زند... زیاد دیده‌ام که از این "کارهایی که نمی‌کنند" زیاد دارند آدم‌هایی که هیچ‌وقت نمی‌خندند.. و غالبا از مکان‌ واقعی زنده‌گی‌شان دور و از زمان‌ عمرشان عقب‌ند... اسم‌ش را نمی‌دانم.. اصلا بعضی روزها فکر می‌کنم او اسم ندارد.. و بعضی روزها مطمئن می‌شوم که تا به حال حرف نزده‌ است..در مقابل آدم‌های بی‌رحم و تکراری کافه، با قدم‌هایی شبیه مارش نظامی یک لشکر متوسط، او یک اعدامی صورت پوشانده‌ای است که سر تکان می‌دهد.. و می‌میرد.. گاهی احساس می‌کنم که زیر لب از معشوقش می‌گوید که روزهای آفتابی فقط سر و کله‌اش پیدا می‌شود... باور کن چندبار این طناب کلفت حسرت را به گردن‌ش دیده‌ام.. &lt;span style="font-size:x-small;"&gt;سرعت عجیبی دارند این‌ آدم‌هایی که هیچ‌وقت نمی‌خندند در سقوط کردن به پایین.. پایین ِدار گاهی..&lt;/span&gt; همیشه نگران بوده‌ام که گاهی فکر کند که من هم مثل بقیه؛ نمرده‌ام.. یادم هست آن روز را که غم داشتم.. به معنای واقعی.. انگار کسی طناب خودم را سفت مي كرد.. احساسی شبیه این‌که به هم‌سلولی‌ات که همه‌ی حبس را با سکوت با تو حرف زده حکم تیر داده بودند.. یا نمی‌دانم هر احساس لعنتی که نمی‌شود فهمید‌ش.. فکر کن که لابد غم داشتم.. و دل‌گیر بودم.. آن‌روز تنها روزی بود که نتوانستم سفارشی بدهم.. همه ترسم این بود که نمرده باشم..&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:x-small;"&gt;&lt;strong&gt;دست بند آخر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;امروز صبح، روز ِآخری بود برای من و کافه‌ی کوچک‌ نزدیک کار  سر راهم.. برای آدم‌هایی که زود سقوط می‌کنند همیشه روزها و مکان‌های زیادی برای آخر بودن هست... و آدم‌های بی‌شماری آدم ِ اول و آخر می‌شوند .. من به این نزدیک‌ ِ رسیدن‌ها یا نرسیدن‌ها عادت‌ دارم.. ساعت‌های زیادی از زنده‌گی‌ام را از آدم‌ها و مکان‌های مختلفی خداحافظی کرده‌ام.. هیچ تلخ نیست برایم ..&lt;span style="font-size:x-small;"&gt; گرچه همیشه آزار دهنده است ترک‌‌کردن جایی که قبلش‌ به تو نگفته‌اند که این‌ آخرین‌شان است.. انگار گم است چیزی وقتی جایی را ترک‌می‌کنی و ملتفت نیستی که برای همیشه‌است این و هیچ وقت پیدا نمی‌شود.. برای همیشه گم می‌ماند.. موقتی نیست.. دایم است.. دلت می‌جوشد تا مدت‌ها  ..&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;من امروز بی‌آنکه بخواهم دویست روز و چند ساعت (سه یا چهار ساعت)  گذشته‌ام را ترک‌کردم.. برای همیشه شاید.. هیچ جور نمی‌شد که ببینی دختر نمرده باشد.. ببینی که هم‌سلولی‌ که دویست روز و چند ساعت (سه یا چهار ساعت) همه‌اش تحسین‌اش کرده‌ای بخندد و بپرسد "امروز چه {دوست دارید} آقا".. نه ...اصلا قابل بخشش نیست.. انگار کسی یک شب به همه‌ی روزهایی که دوست داشته‌ای خیانت کرده... &lt;span style="font-size:small;"&gt;(من اگر خوب معروف بودم کتابی می‌نوشتم و جایی اوایل‌ش می‌نوشتم که همه‌ی دخترها روزی به کسی خیانت کرده‌اند یا می‌کنند..و تویی که مطمئن هستی اشتباه می‌گویم شک نکن که آن، کسی جز خودت نبوده..)&lt;/span&gt;  نه من نمی‌توانستم بایستم و به‌ هم‌سلولی که از مرگ فرار کرده‌است لبخند بزنم و فکر نکنم که چه مرگش بود که فکر نمی‌کرد که چرا تو روزهای قبل نمی‌توانستی {دوست داشته باشی} .. تو هم جایی نمی‌ماندی که ندانند که تو همه‌ی روزهای گذشته را هیچ "دوست نداشته‌ای".. و فقط ترسیم کرده‌ای.. یا خط زده‌ای با خودکار مشکی.. و مثل صفحه‌ی ترحیم روزنامه‌ها پر هستی از مفاهیم بی‌معنی خط‌خورده‌.. اين‌ درست همان‌جايي‌ست كه خطر را، با تمام وجود احساس مي‌كنی.. وقتي كلماتي را بر مي‌داري، كه مرزشان برداشته شده به معنای شلیک آخر است.... بی‌آنکه ببینی از کجا.. صدایش را می‌شنوی.. دیوانه کننده است... بعد از شلیک اول سکوت کردم.. آنقدر درد داشت که دهانم باز نمی‌شد.. درست جایی قبل از تمام کردن بود که احساس کردم می‌توانم حرف بزنم.. من معشوقی نداشته ام که زیر لب "خاطره‌"اش را زمزمه کنم.. حتی از سفت شدن طناب هم دیگر ناراحت نبودم.. چرا باید باشم.. وقتی می‌دانم کار را او نیست که تمام می‌کند..&lt;/p&gt;***&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;با ناراحتی گفتم: " نمی‌دانم خانم..نمی‌دانم.." و بعد جلوتر رفتم.. و آهسته‌تر گفتم.. "اما می‌دانم که چه چیزهایی را دوست ندارم... من آدم‌هایی که با دست‌های‌شان روی هوا شکل‌های بی‌معنی می‌کشند و پشت‌ سر ِآدم‌های بی‌خاصیت‌تر از خودشان حرف‌ می‌زنند را دوست ندارم ..... از آدم‌های کوتاه قامت که مدام فکر می‌کنند زنده‌گی چیزی داشته که از آن‌ها دریغ کرده نفرت دارم.... من از شراب‌های قدیمی خوشم نمی‌آید.. از کتاب های جدید... از سیگارهای تمام نشده .. از کنار آب رفتن... از هگل... از به گل نشستن و غرق نشدن.. خوشم نمی‌آید.. از به یاد آوری.. بیرون رفتن.. برگشتن.. از چهار جهت.. از "هر جهت".. از هر سمتی..سهمی.. صورتی.. از هوای بی‌دود.. از خطوط ستاره‌ی داوود.. از آخرین روزهای دوشیزه‌گی نوعروس.. از فروید.. بدم‌ می‌آید.. از بادهای سر گردنه.. از پنجره‌هایی که همیشه‌ باز ند اما هیچ‌گاه پرواز نمی‌کنند.. از توی کف یا روی کف ماندن.. از کف و سوت.. از ترکیب‌های هراکلیتی.. از هوگو چاوز .. از همینگوی .. از داروین ..  بدم می‌آید.."&lt;br /&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:x-small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:x-small;"&gt;با تشکر از&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;مطمئن هستم که چند‌ساعت (سه ساعت..یا چهار ساعت) و دویست‌روز صبح، طول‌ می‌کشد تا کسی بیاید و چای سیب سفارش بدهد از کافه‌ی کوچک‌ نزدیک کار  سر راهم... همه‌ی آدم‌های دنیا در انتخاب نکردن شبیه هم‌ند... همه‌ی آدم‌ها در هوشیاری و بی‌نشانی شبیه هم‌ند.. اما هیچ کدام را ندیده‌ام که تکراری مرده‌باشند...&lt;br /&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;با هیچ کس نشانی زان دل‌ستان ندیدم&lt;br /&gt;&lt;p&gt;-یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد-&lt;/p&gt;ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز&lt;br /&gt;&lt;p&gt;مست است...و در حق او&lt;/p&gt;کس این گمان ندارد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2391915852388716852-8382743306146773272?l=gomaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gomaan.blogspot.com/feeds/8382743306146773272/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2009/07/blog-post.html#comment-form' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/8382743306146773272'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/8382743306146773272'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='لابد افسرده و دل‌تنگ‌م..'/><author><name>vb</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='13' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-Nee4cikyhw0/TkOI9-wL2aI/AAAAAAAAA8I/UHALAaCk0qE/s1600/logo-vahid.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2391915852388716852.post-708860986667641305</id><published>2009-05-17T00:49:00.000-07:00</published><updated>2009-05-17T00:51:55.972-07:00</updated><title type='text'>ای بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است...</title><content type='html'>&lt;p&gt;تو که نمی‌دانی که انتخاب ِضعف چقدر از ضعیف‌بودن کشنده‌تر است...نمی‌دانیِ بی‌قراری و بی‌تفاوتی چه معجون عجیبی دستت می‌گذارد..&lt;/p&gt;وقتی خیابان‌ها همه تمام می‌شوند درست همان لحظه‌ای که متوجه‌شان می‌شوی.. وقتی هیچ‌عابری توجه‌ات را جلب نمی‌کند .. وقتی از همه فرار می‌کنی.. از خط‌کشی فرار می‌کنی..از لب‌جوی فرار می‌کنی..از عرض خیابان فرار می‌کنی .. از چراغ فرار می‌کنی..از شهر فرار می‌کنی.. از خودت..&lt;br /&gt;&lt;p&gt;وقتی نمی‌شود یکی را در این دانشگاه لعنتی عریض پیدا کرد و برای‌ش توضیح داد از ساده‌ترین غم‌هایت.. وقتی "مفهوم" نیستی و چشم‌های خمار اطرافیان تو را به طعنه نشانه ‌می‌دهند... وقتی "استفهام انکاری" آخرین پرسشی‌ است که از قیافه‌های شاد و فربه کنارت توی لحظاتت پیدا می‌شود... وقتی حتی به هر خیابانی فکر می‌کنی همه‌ی ماشین‌ها زیرت می‌گیرند.. وقتی ابدا مهم نیست برایت که چه می‌فهمند از تو.. وقتی از زور تنهایی بین یک قبیله‌ آدم‌های بی‌ربط گیرکرده‌ای و شروع می‌کنی به بی‌پروا دویدن از ترس اینکه نبینند گریه‌هایت را از اینکه پدرت می‌گوید "نگرانت هستم"... وقتی روزگار زیباترین‌ها را از تو می‌دزدَد...وقتی همه‌ی آدم‌ها کوچه‌ها خانه‌ها یک زهرماری را جلوی چشمت می‌آورند از گذشته.. این‌که فلانی می‌آید می‌شمارد که حالا تو صد و چند عکس است که نخندیده‌ای... این‌که فلانی‌تر از فلانی می‌آید و از پارک‌وی می‌گوید و تو گیر می‌کنی و می‌بینی از همه‌ی خاطره‌ها زخمی برای تو مانده‌است که هر موقع دل‌ش بخواهد هر طور بخواهد هر جا بخواهد می‌کشدَت.. این‌که‌ همه‌چیز غریب و تکراری و غم‌گین است و تکراری‌تر و غم‌گین‌تر می‌شود...این‌که هر روز تو را ضعیف‌تر می‌کند...&lt;/p&gt;این‌که تهران را می‌گویند که پر شده از جوهای خیابان‌های ترافیک‌گرفته و دخترهای عینک‌درشت که از بین ماشین‌ها کاتوره‌ای نقش خیابان می‌شوند.. اینکه هر صدا تو را می‌برد به آخرین گوشه‌ی میدان ونک....این‌که تو آن‌لحظه‌ی آخری که .. آن دست آخری که.. آن‌را هم تکان ندادی و اصلا برایت مهم نبود که کدام اتوبوس کدام خیابان ساعت ِچند کدام ایستگاه زیرم می‌گیرند..&lt;br /&gt;&lt;p&gt;وقتی خوب می‌فهمی "بُریدن" یعنی چه .. وقتی از هر چه دم ِدستت..وقتی از دوستت..می‌بُری.. وقتی دیگر ابدا برایت معنی ندارد که قهرمان کسی باشی یا کسی قهرمان تو باشد.. وقتی همه‌ی چیز را دود کرده‌ای..وقتی دلت خراب تر از ریه‌ات باشد.. وقتی سیگار بهتر از بهترین رفیقت باشد.. وقتی مدتی است مدام که همه‌اش بدتر از این می‌شود.. وقتی استادت از اتاق بیرونت می‌کند..وقتی از شهر فرار می‌کنی و می‌روی در خراب شده‌ای که کسی را نشناسی و هنوز نرسیده همه‌ی دیوارهای شهر خراب نشده قلبت را فشار می‌دهند.. وقتی بازی‌باخته را روی سکو‌ها تنها تماشا می‌کنی...وقتی که فقط برای آخرین بار خسته‌شدی... وقتی بریده‌ای..بریده‌ای..&lt;/p&gt;وقتی تو رفته‌ای در آسمان‌ها و گم‌شدی ..&lt;br /&gt;&lt;p&gt;...&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;رها...از ترس نمردن  کار ِسختی نبود..هیچ.. اما به همین‌خراب شده‌ای که جهت قبله‌اش را هم نمی‌دانم قَسَمَت می‌دهم .. نگو که برای او نمرد&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;نگو که برای او نمرد...&lt;/p&gt;نگو که برای او نمرد...&lt;br /&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt; از ياد تو كجا بگريزم كه بي‌گمان&lt;/p&gt;تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2391915852388716852-708860986667641305?l=gomaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gomaan.blogspot.com/feeds/708860986667641305/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2009/05/blog-post.html#comment-form' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/708860986667641305'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/708860986667641305'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='ای بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است...'/><author><name>vb</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='13' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-Nee4cikyhw0/TkOI9-wL2aI/AAAAAAAAA8I/UHALAaCk0qE/s1600/logo-vahid.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2391915852388716852.post-7495809510545140196</id><published>2009-04-04T04:19:00.000-07:00</published><updated>2009-04-08T00:20:34.015-07:00</updated><title type='text'>ما همیشه از فاصله برمی‌گشتیم</title><content type='html'>&lt;p&gt;انتظار سخت نیست رها...این‌که ‌منتظر مسافرت باشی انشای ساده‌ای است که گاهی هنوز تمام نکرده زنگ می‌خورد..از این‌ها صدبار بهترین‌شان را گرفته‌ام.. نوشته‌ام.. خوانده‌ام.. کشیده‌ام.. نه رها.. دل‌من به تازیانه‌ای ویران شده‌است که بازگشت و روبرو ندارد.. چپ و راست نمی‌فهمد.. بی‌جهت است ... دل من را کاروانی ترک‌ کرده‌است که راه را هم با خودش برده ... و حالا فاصله بی‌جواب‌ترین حقیقتی‌ است که مقابل من ایستاده است .. بی‌آن‌که بدانم از چه...کاروان هر روز مرا ترک می‌کند رها.. بی‌تاب می‌شوم ... می‌خواهم نباشم.. نمی‌شود... باید... البلاء للولاء...&lt;/p&gt;مهم نیست....این فاصله‌ها حل می‌شوند..با فاصله....فاصله..فاصله...(می‌بینی ... چند بار دیگر این را این‌جا پشت سرهم بنویسم آن‌وقت فاصله کلمه‌ای عجیب می‌شود که انگار تازه شنیده‌ام..طنز رندی است دنیای کلمات ... فاصله )&lt;br /&gt;&lt;p&gt;اما حرف‌های دیشب رها....قرار بود صحبتی نکنم...اما با درد که برایم شروع کردی ... من می‌خواهم سر حرف خودم تمام ‌کنم...روی "در زنده‌گی دردهایی هست که مثل" ...کنار تراکتاتوس وینگشتاین.. رها .. رها ... باور کن همه‌اش درد است.. راه درد است..فاصله درد است.. هدف درد است..... و همیشه فهمیده‌ام ما به نفس‌کشیدن‌مان آلوده‌شده‌ایم...زخمی شده‌ایم..تحقیر شده‌ایم......و چه خوب می‌گوید رضا براهنی در رویای بیدار.&lt;em&gt;.{و نمي دانم چرا هميشه بين دو کلمه ی به ظاهر مترادف صيد و شکار فرق فراوان ديده ام. صيد تصادفي است، شکار عمدي.و من از شکارچي بيشتر خوشم مي آيد.... شکارچي به عمد مي زند. هميشه انگار تير خلاص مي زند.} &lt;/em&gt;و این شاید طنز روزگار است که بر مای به این‌جا رسیده کسی تیر خلاص نمی‌زند&lt;em&gt;     &lt;/em&gt; فاصله‌‌‌  )&lt;/p&gt;باری..کم یا زیاد نداشته‌ام..همیشه‌ دیوانه‌وار دوست‌داشته‌ام..بی‌شائبه...گاهی زیر پایم را هم نگاه نکرده‌ام...میان چرخش این‌همه آدم..این‌همه ماجرا.. این‌همه روز.. این بسیار شب.. از این گردش روزگار که گردش زمین را اصلا آدم حساب نمی‌کند .. میان خودم و صدای‌م..میان صدای‌م و خودم.. میان حضور و غیبت.. من همیشه صدای کودکی‌ام را می‌بینم که هنوز نازک و صاف است.... باور نمی‌کنی اما خودم را امروز بردم درست (و دقیقا درست) به پانزده سال و شش روز پیش از این..وقتی با گر‌م‌کن‌های سبز و مشکی‌ روی راه‌پله‌های تازه موکت‌شده‌ی آبی‌رنگ رها شده بودم.. گریه می‌کردم.. فکر می‌کردم همه چیز تمام است.. تنها بودم .. {با شما نبودم.}  غم‌گین بودم.. مطمئن بودم که دیگر پیروزی هیچ‌ مسابقه‌ای شادم نمی‌کند..  تنها بودم... فاصله‌‌‌  )&lt;br /&gt;&lt;p&gt;...&lt;/p&gt;راه ِ مقصد دور و پای سعی لنگ...وقت هم‌چون خاطر  ِ ناشاد تنگ&lt;br /&gt;&lt;p&gt;روز از دود ِ دلم تاریک و تار...شب چه روز آمد ز آه ِ شعله‌بار&lt;/p&gt;جذبه‌ای از عشق باید بی‌گمان&lt;br /&gt;&lt;p&gt;تا شود طی هم زمان و هم مکان&lt;sup&gt;*&lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;&lt;sup&gt;*شیخ بهایی&lt;/sup&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2391915852388716852-7495809510545140196?l=gomaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gomaan.blogspot.com/feeds/7495809510545140196/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2009/04/blog-post.html#comment-form' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/7495809510545140196'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/7495809510545140196'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='ما همیشه از فاصله برمی‌گشتیم'/><author><name>vb</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='13' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-Nee4cikyhw0/TkOI9-wL2aI/AAAAAAAAA8I/UHALAaCk0qE/s1600/logo-vahid.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2391915852388716852.post-5975762506392489376</id><published>2009-03-23T23:48:00.000-07:00</published><updated>2009-03-23T23:53:18.854-07:00</updated><title type='text'>آیین تقوا..ما نیز دانیم...لکن چه چاره..از بخت گمراه..</title><content type='html'>&lt;p&gt;به سر عزیزت قسم که نه... قسمتی هست در صحیفه‌ی سجادیه که بی‌نظیر است..اللهم هذه رقبتی..این که می‌گوید خدایا این گردن من است!...نه..من زورم به خودم هم نمی‌رسد..حالا این بقیه را کجا جابدهم که دنبال‌شان نگردم و یا پیدا نکنم که دنبال‌شان بگردم..نه به سر عزیزت..قمار باز وقتی می‌بازد...وقتی در یک‌لحظه تار می‌شود همه‌ی اانواع مبتذل دل‌خوشی‌ها و آرزوها و نقشه‌ها جلوی چشمانش...دیگر خودش را هم نمی‌بیند...بقیه را که اصلا نمی‌فهمد..برنده را هیچ‌وقت به یاد نمی‌آورد گر روی میز همه‌ی‌ زنده‌گی اش باشد...نه رها..من می‌دانم که شکست کدام است..مطمئن باش من ...از همه‌ی باختن‌ها ..از همه‌ی غروب‌ها..از همه‌شان...من..دیوانه‌ترم..&lt;/p&gt;اما تو که خودت من را از تنهای زمستانم آوردی و گذاشتی در انگار بهارت.. تو که خودت شکوفه دادی دستم و گفتی با بهار باش نه بی بهار..تو که شاد بودی که انگار بهار..تو که بهار بهار..تو که می‌گفتی به شادی ِ زندانی ِماهی‌قرمز ایمان داری.. تو که می‌گفتی معشوق همیشه پابرجاست.. تو که اسفند دود کردی برای روزهایی که می‌آید در بهار..تو که می‌گفتی از بهمن که جان سالم به در بردی تا اردی‌بهشت می‌رسانی‌ام.. دیدی من دوباره گم شدم و پژمرده‌شدم همه‌ی شکوفه‌ها را.. دیدی که هیچ فرودین بی‌دینی سراغ تو را از من نگرفت... دیدی چه‌طور آوار ریخت روی هفت‌سین؟...چه کار کنم حالا.. تو بگو.. سرم را از فرط خوشی در تنگ ماهی‌قرمزهای هنوز خفه‌نشده فرو کنم؟ ...من به تصویر درخت انجیری که در حوض خانه‌ی مادری زیر یخ همیشه‌ زندانی بود چه قرار است بگویم؟ نه تو بگو... سعی کنم دل‌خوش کنم به روزهایی که بهترین حالت‌شان این است که کابوس‌هایم را تحلیل نکنند؟... به روزهایی که چیزی نمی‌خواهم مگر نبودن‌شان..ندیدن‌شان..نه رها..من با تو آمدم از زمستانم بیرون و حالا فقط برای تو ام..از تو بیرون نمی‌روم..بیرون تو نمی‌فهمد سهم پرواز را..بیرون تو در‌جا ماندن را حس می‌کند فقط..بیرون تو بیرون‌ماندن را همیشه گریه‌می‌کند..بیرون تو ویران است رها..من درون تو هستم..خود تو هستم..می‌خواهم باشم..تنهایم..برگرد. ...&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خبر ز آینه می‌گیرم از نفس هر دم&lt;/p&gt;به زندگی شده‌ام بس که بدگمان بی‌تو&lt;sup&gt;*&lt;/sup&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;sup&gt;* صائب تبریزی &lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2391915852388716852-5975762506392489376?l=gomaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gomaan.blogspot.com/feeds/5975762506392489376/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2009/03/blog-post_23.html#comment-form' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/5975762506392489376'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/5975762506392489376'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2009/03/blog-post_23.html' title='آیین تقوا..ما نیز دانیم...لکن چه چاره..از بخت گمراه..'/><author><name>vb</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='13' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-Nee4cikyhw0/TkOI9-wL2aI/AAAAAAAAA8I/UHALAaCk0qE/s1600/logo-vahid.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2391915852388716852.post-7093910661911921909</id><published>2009-03-15T23:06:00.000-07:00</published><updated>2009-03-15T23:47:51.419-07:00</updated><title type='text'>شب‌های هجر را گذرانديم... و زنده‌ايم</title><content type='html'>&lt;p&gt;رهای عزیز..&lt;/p&gt;پشت پنجره‌ی باران‌خورده‌، منتظر لحظه‌‌ای بودم که اتفاق بیفتد و اینجا شروع شود. گرچه آن اتفاق ساده نیفتاد...و هیچ رگ‌باری ساغرم به دست نگرفت..اما..اما چرا نیفتادن شروع نباشد..نه..من می‌خواهم از همه‌ی نیامدن‌ها و نگرفتن‌ها و نرفتن‌ها و نیفتادن‌ها و ندیدن‌ها شروع کنم. من از تو برای تو می‌نویسم این نامه‌های نوشته‌نشده را و به‌دستت می‌دهم...و تو را می‌بینم که قبل از آنکه‌ بخوانی‌شان، خوب نگاه‌شان می‌کنی و بعد به آغوش می‌گذاری‌ و دو دستت را محکم رویشان قلاب می‌کنی تا من فقط چشم‌هایت را و دست‌هایت را یادم بماند از آن‌ها..&lt;br /&gt;&lt;p&gt;رها... من نامه نمی‌نویسم .. من چشم‌هایت را می‌نویسم.. من دست‌هایت را می‌بینم.. دست‌های تو مجاز از همه‌ی احساس پرواز است.&lt;/p&gt;نقش‌ زلفت بر رخ و نقش رخت در چشم من&lt;br /&gt;&lt;p&gt;بوستان از ابر و ابر از بوستان انگیخته&lt;/p&gt;آب و سنگ‌م داده‌ای بر باد... و من پیچان چو آب&lt;br /&gt;&lt;p&gt;سنگ در بر می‌روم وز دل فغان انگیخته&lt;/p&gt;دل گمان می‌برد کز دست تو نتوان برد جان&lt;br /&gt;&lt;p&gt;داغ هجرت بین یقینی از گمان انگیخته ....&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2391915852388716852-7093910661911921909?l=gomaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://gomaan.blogspot.com/feeds/7093910661911921909/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2009/03/blog-post_15.html#comment-form' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/7093910661911921909'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2391915852388716852/posts/default/7093910661911921909'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://gomaan.blogspot.com/2009/03/blog-post_15.html' title='شب‌های هجر را گذرانديم... و زنده‌ايم'/><author><name>vb</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='13' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-Nee4cikyhw0/TkOI9-wL2aI/AAAAAAAAA8I/UHALAaCk0qE/s1600/logo-vahid.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry></feed>
